تبليغاتX
نگاه تنها

دیده بگشا

 

دیده  بگشا    ای به شهد   مرگ نوشینت    رضا

 

دیده بگشا    برعدم        ای مستی     هستی  فزا

 

دیده بگشا  ای پس از   سوءالقضاء  حسن القضاء

 

دیده بگشا     ازکرم       رنجور  دردستان  علی

 

بحر   مروارید غم       گنجور   مردستان  علی

 

دیده بگشا  رنج  انسان بین و سیل  اشگ و آه

 

کبر پستان بین    و    جام جهل و  فرجام   گناه

 

تیر وترکش. خون  وآتش .خشم سرکش. بیم چاه

 

دیده بگشا  برستم   دراین فریبستان      علی

 

شمع  شبهای  دژم        ماه  غریبستان  علی

 

دیده بگشا  نقش  انسان  ماند  با    جامی تهی

 

سوخت  لاله . مرد  لیلی . خشک شد . سرو  سهی

 

زآگهیمان جهل  ماند  و  جهل  ماند از  آگهی

 

دیده  بگشا  ای  صنم   ای  ساقی مستان علی

 

تیره شد از بیش و  کم  آئینه هستان     علی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 13:57 توسط فلاکت |

خدایا! عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا! به من قدرت تحمّل عقیده ی مخالف ارزانی کن.

خدایا! مرا همواره،آگاه و هوشیار دار،تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری-مثبت یا منفی-
 
قضاوت نکنم.

خدایا! جهل آمیخته با خودخواهی و حسد،مرا،رایگان،ابزار قتاله ی دشمن،برای حمله به دوست،نسازد.

خدایا! شهرت منی را که می خواهم باشم،قربانی منی که می خواهند باشم ،نکند.

خدایا! خودخواهی را چندان در من بکش،یا چندان برکش،تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن
 
در رنج نباشم.

خدایا! مرا به ابتذال آرامش و خوش بختی مکشان،اضطراب های بزرگ،غمهای ارجمند و حیرت های
 
عظیم را به روحم عطا کن،لذّت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

خدایا! مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش تا قالبهای ارثی را بشکنم،تا در برابر قالب ریزی
 
غرب،بایستم وتا – هم چون این ها و آن ها- دیگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تکان دهم.

خدایا! بر اراده،دانش،عصیان،بی نیازی،حیرت،لطافت روح، شهامت و تنهایی ام بیفزای.

خدایا! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند،مرا،با نداشتن و نخواستن،رویین تن کن.

خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر
 
میداری،بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

خدایا! به من توفیق تلاش،در شکست؛صبر،در نومیدی؛رفتن،بی همراه؛جهاد،بی سلاح؛کار،
 
بی پاداش؛فداکاری،درسکوت؛دین، بی دنیا؛مذهب،بی عوام؛عظمت،بی نام؛خدمت،بی نان؛ایمان،
 
 بی ریا؛خوبی،بی نمود؛گستاخی،بی خامی؛مناعت،بی غرور؛عشق،بی هوس؛تنهایی،در انبوه
 
جمعیّت؛دوست داشتن،بی آنکه دوست بداند؛روزی کن.

خدایا!
به من زیستنس عطا کن که در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته
 
است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.

خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز،چگونه مردان را خود خواهم آموخت.

خدایا! رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد،قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم
 
افکنم؛تا از آن ها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار میکنند،نه آنها که پول دین میگیرند و برای
 
دنیا کار میکنند.

ای خداوند! به علمای ما مسوولیت،به عوام ما علم،و به مومنان ما روشنایی و به روشن فکران ما
 
ایمان، و به متعصبین ما فهم و به فهمیدکان ما تعصب،و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف،و به پیران ما
 
آگاهی،به جوانان ما اصالت،و به اساتید ما عقیده،و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و
 
به بیداران ما اراده،و به مبلغان ما حقیقت و به دین داران ما دین،و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان
 
ما درد،و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف،و به نومیدان ما امید،و به ضعیفان ما نیرو،و به
 
محافظه کاران ما گستاخی،و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان،و به مردگان ما حیات،و به کوران
 
ما نگاه،و به خاموشان ما فریاد،و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی،و به فرقه های ما وحدت،و به
 
حسودان ما شفا،و به خودبینان ما انصاف،و به فحاشان ما ادب،و به مجاهدان ما همّت تصمیم و استعداد
 
فداکاری و شایستگی نجات و عزّت ببخش.(دکتر علی شریعتی)
 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 13:55 توسط فلاکت |

در امتداد حادثه خسته به بن بست رسیدم
بزار جونم برات بگه که چی دیدم چی ندیدم
این قصه و ترانه نیست کابوس کودکانه نیست
رنگ و ریای آدما حقیقته افسانه نیست
پوشالیه وجودشون حقیقته دروغشون
حتی خدام گول می خوره از ظاهر سجودشون
واژه ی عشقو عاطفه نقش تو قصه ها شده
شکستن دل رفیق رفع قضا بلا شده
دروغ دیگه یه عادته ِ برادری حکایته
افتادن و لگد زدن اینم یه جور شهامته
نه دیگه زن ها ظریفن نه تو مردامون غروره
نه دیگه دلی صبوره تو شبای بی ستاره
حالا اینجا تک و تنها همه چیز رنگ سرابه
حرف عاشقونه گفتن توی دفترو کتابه


نه دیگه زن ها ظریفن نه تو مردامون غروره
نه دیگه دلی صبوره تو شبای بی ستاره
حالا اینجا تک و تنها همه چیز رنگ سرابه
حرف عاشقونه گفتن توی دفترو کتابه


حرف عاشقونه گفتن توی دفترو کتابه

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 9:18 توسط فلاکت |

تنهای تنها
تکیه گاه خستگی هام شده شونه های دیوار
خسته از دست زمونه اسیر باید و اجبار
من همونم که نداره توی تقویم روز میلاد
اونی که تنهای تنهاست هیچ کسی اونو نمی خواد
من دارم با غصه و غم توی تنهایی میسوزم
کینه و حسرت و گریه شده سهم شب و روزم
هیچ کسی نیست توی قصه دستای منو بگیره
واسه میلاد دوباره ، واسه ی رهایی دیره
نمی دونم چه دلیلی واسه زندگی بیارم
واسه بودن و نبودن دیگه دلخوشی ندارم
باید از قصه جدا شم رسیدن به شادی دوره
روبروم جاده ی رفتن چاره ی دلم عبوره

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 9:14 توسط فلاکت |

 يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .

گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:13 توسط فلاکت |

تموم خاطرتت
اشکای چشمای منه
دیگه باید خواب ببینم
دستات تو دستای منه
اما بدون با عکس تو هی روزها رو سر میکنم
خیلی بدی کردی به من
محاله من ولت کنم
کدوم گلایم رو بگم
یه عمر از تو دلخورم
تو فکر هیچ چیز رو نکن من غصه هات رو میخورم
بازم خدا دل من رو برای غم نشونه کرد
تو هم برو مثله همه تنهام بزار و بر نگرد
اما هنوز من چشم به در
نیستی بی تو من در به در
نیستی ببینی که بی تو تنهام
کو دسته گرمت تو اوج سرما؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:5 توسط فلاکت |

عاشق بودم تنها و تنهاتر شدم  

                                             آتشی بودم لیکن خاکستر شدم

    باغ جانم از مهر تو گنجینه بود 

                                                این زمستان جدایی آمد و پرپر شدم

    گر چه کردم ذوق از آشنایی های تو         

                                                 انتقام

 از من کشید آخر جدایی های تو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:59 توسط فلاکت |

بگو ای قلم

 بگو از جدایی ها بگو از در د ها و تنهایی ها بگو بگو که چگونه باید در روزهای خوش نیز تنها بود و به

خاطر تنهایی گریست . بگو حتی د رمیان هزاران نفر باز هم تنهایی! بگو ای قلم: بگو که تو بهترین یارو

 هم دم مونس تنهایی هستی! بگو که چگونه باید دردهارا بدون هیچ یاری تحمل کرد اه چگونه! دوست

 دارم حتی یک بار هم که شده باهم بودن را مزه مزه کنم. اه چقدر من شور بختم که باید یعد از این همه

 تنهایی باز هم فرسنگها راه با هم فاصله داشته باشیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:43 توسط فلاکت |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 13:34 توسط فلاکت |

فرزانه من رفت.دلم در جوشه امشب
چراغ خونه من چرا خاموشه امشب
فرزانه اسیر تار موتم
بازم همیشه در آرزوتم
اگه عاشق شدم دیوونه بودم
آتیش تو زدی به تار و پودم

توی جام دلم غم پینه بسته
میخونه چشمون تو مسته

جوونی رفت و آتش بر دلم زد
پیری اومد و غم اومد و درد
پیری اومد و موهام سفید شد
قلبم دیگه خالی از امید شد

شب اومد خدایا حوصلم سر اومد
فرزانه من چرا نیومد

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:59 توسط فلاکت |

تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
راز خود به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم

دل من ز غمت فغان برآرد
دل من ز دلت خبر ندارد
دل من ز دلت خبر ندارد
پس از این مخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
شرر نگهت اگر گذارد

وصلت را . ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
کز مهرت . بنوازی جانم
عمر من به غمت شد طی
تو بی من . من و غم تا کی
دردی هست . نبود درمانش

تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم


+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:53 توسط فلاکت |

دلتنگی هاتو وردار
به روی قلبم بزار
تکیه بده به شونم
تو این مسیر دشوار


اگه منو نمی خوای ،
حرف دلم رو گوش کن
فقط برای یک بار ،
بعدش خدا نگه دار،
بعدش خدا نگه دار...


تنهایی خیل سخته ،
وقتی چشام به راهِ
وقتی که شب سیاهِ
وقتی بدون ماهِ

تنهایی خیلی تلخه
وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم
با این دلِ شکستم

دلتنگی هامو وردار ،
پیش خودت نگه دار
هر وقت که تنها شدی
منو به یادت بیار

داری میری، نمی خوام
وقت تو رو بگیرم
این حرف آخر منِ
دوست دارم،دوست دارم می میرم

تنهایی خیلی درده
اگه نیایی تو خوابم
وقتی تو اضطرابم
تو هم نگی جوابم

تنهایی خیلی سرده
وقتی پیشم نباشی
آتیشم نباشی
بیدار اون شب نباشی


تنهایی خیلی سردمه

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:51 توسط فلاکت |

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:38 توسط فلاکت |

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:35 توسط فلاکت |

Life without friendship....

is like the dawn without the sun.

 

زندگی بدون دوستی

مثل سپیده بدون خورشید است

 

Life without friendship....
is like the sky without the moon
when the evening has begun.

 


زندگی بدون دوستی
مثل آسمان شب بدون ماه است
در اوایل شب

 

Life without friendship....
is like a rose without rain.

 

زندگی بدون دوستی مثل رزی بدون شبنم است

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:31 توسط فلاکت |

درخت ها با زمین
 و زمین با درخت ها،

  پرندگان با درخت ها ،
          و درخت ها با پرندگان ،
                                                          زمین با آسمان ،
                                         و آسمان با زمین عشق می ورزند .

     
 
تمام حیات در دریای بی انتهای عشق موج می زند .
       بگذار عشق پرستش تو باشد . عشق یک ضرورت است !
             تنهای غذای روح ! جسم با غذا دوام می یابد ، 
   و روح تنها با عشق زنده می ماند . عشق غذای روح و سرآغاز هر آن چیزی است ،
                                                                             که عظیم است .

 
                      
عشق دروازه ملکوت است !

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:25 توسط فلاکت |

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:37 توسط فلاکت |

روان گشت بغض گلوگير من

 

شبي پشت پرچين تقدير من

 

در آن غم مرا همزماني نكرد

 

به جز اشكِ سرازير من

 

پريهاي دريا به تنگ آمدند

 

از امواج اشك فراگير من

 

در آن ازدحام غم و اشك و آه

 نشد واژه اي قاب تصوير من

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:36 توسط فلاکت |

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
  از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
  فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز
  نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز
  غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
  اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
  غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
  فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
  غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
  من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري
  غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي
  ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي
  غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
  ز دل تو مي دونم هيچ كس خبر نداره
  غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند
  بهار تو بر مي گردي چيزي نمنونده بخند
  غصه نخور مسافر تولد دوباره
  غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
  غصه نخور مسافر غصه كار گلا نيس
  سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيس
  غصه نخور مسافر تو خود آسموني
  در آرزوي روزي كه بياي و بموني 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:35 توسط فلاکت |

سلام .....................بهترينم تنهايي به من خيلي فشار مياره تنهايي ام باعث شده

 

شادي هاي هر چند ناچيزم را فرامش کنم چرا اين روز هاي تنهايي به سر انجام

 

نمي رسن کاش از اين زندان راحت شوم و مثل يک ازاده ي ازاد ازادزندگي کنم

 

نه مثل يک زنداني مجرم که هر لحظه به جرمش اظافه ميشه دلم براي خنده هاي

 

ناتمامم و گريه هاي کئتاهم تنگ شده  الان کاملا بر عکس  شده ماهها است مثل

 

ان موقع ها نخنديدم گريه هايم تمامي ندارند و وقتي شروع ميشن به جاي اينکه تمام

 

شوند  طولاني تر ميشوند گاهي وقت ها انقدر هق هق هايم طولاني و بلندند که نگرانم

 

اطرافيانم از اين موضوع بويي ببرند و بخواهند بدانند چرا انقدر بلند و بي پروا ميگريم

 

اين بازي سر نوشت تمامي ندارد وبايد تا لحظه ي مرگ با ان جنگيد گاهي به فکر خودکشي

 

ميفتم تا ار اين زندان تنهايي رها شوم ولي وقتي به فکر گريه ي مادرانه ي مادرم که سر مهر مادري

 

بلند ميشود از اين کار دست ميکشم ولي از درون خيلي وقته خودکشي کرده ام...................بازم

 

منتظرت ميمانم اي جاودانه ترين عشقم................

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:58 توسط فلاکت |